با بچه های حشره شناسی میرویم برای سرکشی چند روستا.. 5 صبح راه می افتیم.. بعد از سرکشی، نهار می رویم کنار دریاچه .. آقای عین بساط جوجه را ظرف چند دقیقه راه می اندازد.. با اعلام اینکه جگر مرغ با چوب های گز مخصوص سما خانومند .. سمایی که دلش نمی آید به پیرمرد اهالی درود ، مردِ ایل بگوید: جگر دوست ندارد، به هیچ وجه! .. نیم ساعت نشده کباب ها حاضرند و می خوریم .. مهمان ویژه ام .. سریع برایم بساط چای مخصوص راه می اندازد .. همه می روند کنار دریاچه .. من مینشینم کنار مرد دریایی .. نمونه ی یک مرد کامل است برایم .. پیرمردی که هم ترو فرز است، هم با وجود اینهمه سن اینهمه کار می کند .. بخاطر خانواده اش .. بخاطر نوه هایش ..

تازه مریم خواندن یادش داده .. می گوید اینجا برای درس خواندن خوب است، توی طبیعت ذهن آدم باز می شود .. بی پروایی میکنم و بدون اینکه به این فکر کنم شاید سبکسر قضاوت شوم می گویم : اینجا فقط برای عاشقانه خواندن خوب است، طبیعت همه ی احساس های قشنگ آدم را در می آورد..

و پیرمرد در حالی که چای میریزد، مواظبت می کند که اشک هایش نریزد.

با لبخند می گویم : دود نرود توی چشمهایتان .. چشم های نم گرفته اش را می تکاند و می گوید : دود از دلم بلند شده!

بعد بی آنکه حرفی زده باشم .. بی آنکه حضورم مهم باشد .. خیره به دریاچه از عشق دخترک ترکی که احتمالا اگر زنده باشد حالا باید چند نوه داشته باشد می گوید:

زمان شاه .. ایل را رها می کند و می رود تهران .. توی مخابرات کار پیدا میکند و یک اتاق همان حوالی کرایه می کند .. صاحبخانه روحانی مسلک بوده و سیاسی .. ساواک صاحبخانه را می گیرد .. او می ماند و همسر و سه دختر صاحبخانه .. همه ی حقوقش را یکی دوسالی که صاحبخانه نیست خرج خانواده او می کند .. نه بخاطر اینکه عاشق دخترک کوچک خانواده است، نه! .. غیرتش نمی گذارد آنها را تنها بگذارد.. آخر آنها هم مثل او در تهران غریبند .. این را بارها و بارها میان حرف هایش خاطر نشان می کند.

بعد از سه سال پدر و عمویش می آیند به بهانه ای می برندش ایل .. ایل هم قوانین خودش را دارد .. مردهای خودش .. قرارهای خودش .. نزدیک سه ماه زندانیش می کنند که به زور به عقد دختر عمویش درش بیاورند .. عقد می کند و فرار می کند تهران.. وقتی می رسد خبری از صاحبخانه و خانواده اش نیست .. چهل و چند سال است .. تنها یادگاریش یک عکس 3*4 است که یکبار به خیال اینکه حتما دخترک ازدواج کرده و حالا ناموس مردم است، عکس را پاره می کند و باز دلش نمی آید و عکس را چسب می زند!

توی چهل و چند سال .. چهل و چند بار رفته تهران .. از همه پرس و جو کرده.. حتی از داماداش که مسئول بیمه است خواسته اسم و فامیلشان را دربیاورد .. اما هیچ وقت نتوانسته پیدایشان کند .. هیچ وقت!

دلم نمی آید بگویم دو سالیست به جای چای دمنوش می خورم .. چای را با آه میریزد و با اشک می خورم.

با لبخند می گوید: دود نرود توی چشمهایت .. چشم های نم گرفته ام را می تکانم و با خنده و لهجه ی خودش می گویم: دود از دلم بلند شده !

عشق مردهای قدیمی کجا ، عشق جوانک های امروزی کجا؟!

 

+ |