بیا گناه کنیم عشق را .. نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است
!

 

 

 

*لاادری 

 

 

 

+ |

 

 

 

 

 

 

 

*به اندازه قد فهم سالهای کودکی من بگو .. آن کس که باید، چرا اینهمه تأخیر .. چرا؟؟

 

 

 

+ |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاید که جور دیگری می شد

آغا محمد خان اگر چشم تو را می دید..




"
مرتضی دلاوری"

 

 

+ |

 

 

 

 

  

تمام دیشب

نشستم

با ولع تمام

به حل شدن صد قرص

توی لیوان استوانه ای

نگاه کردم

 

.

.

باید می فهمیدم .. باید !

 

  


 

 

 

 

 

 

گاهی..

بعضی جمله ها  بی هوا بغض می اندازند توی گلوی آدم ..

که تا صبح این پهلو و آن پهلو کنی و اشک بلغزد از گوشه های چشم هایت..

اصلا خاصیت بعضی جمله ها بغض انداختن و چنگ زدن است به دل ..

و خاصیت تو پیدا کردن چنین جمله هایی!

 

 

 

+ |

 

 

 

 

 

 

 

* تمامم کردی ، کلاغ را به خانه اش برسان !!

 

 

+ |

   

 

 

.

.

 

 

 

  

+ |

 

 

 

 

 

 

خیلی خسته ام رییس، خسته از تنها سفر کردن، تنها مثل یه چلچله زیر بارون، خسته از اینکه هیچ وقت رفیقی نداشتم پهلوم باشه و ازم بپرسه از کجا اومدم، به کجا میرم یا چرا !

انقدر خسته ام از اینکه آدما همدیگه رو اذیت می کنن، خسته از تمام درد هایی که تو دنیا حس میکنم و می شنوم، هر روز دردهام بیشتر میشه درد تو سرم مثل خرده های شیشه ست، تمام مدت.

می تونین بفهمین؟

 

" جان کافی/ فیلم مسیر سبز "

 

+ |

 

 

 

 

 

 

* خوابت را دیدم، تعبیر شد: کودکی شاخه گلی به من هدیه کرد ..

 

  

+ |

 

 

 

 

 

 

تقصیر من نبود اگر جنگ بود و جنگ بود و جنگ، تقصیر من نبود که مادر دستش را روی شکمش کشیده بود و با بهت به دکتر گفته بود: بچه؟ اما من ... و دکتر باز حرف خودش را تکرار کرده بود که بچه سالم است و کامل... تقصیر من نبود که مادر گریسته بود، تقصیر من نبود که همه گفته بودند قدمش خیر است، تقصیر من نبود که مادر امیدوار شده بود بی جهت ... تقصیر من نیست که حالا گاهی غم ها امید می ریزند توی دلم بی جهت!

تقصیر من نبود که دایی محمود نامه ی مادر را انداخته بود توی دل آب های جزیره ی مجنون ، تا هر بار از جبهه بیاید مادر از او بپرسد: محمود پس چه شد؟ تقصیر من نبود اگر تمام مدت انتظار توی چشم هایش کاشته شده بود که او حتما نامه را خواهد خواند ... اصلا تقصیر من نبود اگر او فکر می کرد حتما از دل آب دستی از غیب می رسد ... تقصیر من نیست اگر علی عابدینیِ هامون برایم اسطوره شده چون هامون را از آب می گیرد... تقصیر من نیست وقتی دلم را به دریا می زنم چشم هایم پر از انتظار می شود ... تقصیر من نیست اگر یکهو بی هوا میان آشفتگی هایم گفتم علی ... تقصیر من نیست، باور کن!

تقصیر من نبود که مادر سه شهر دنبال پدر میان ولوله ی خمپاره و نعره های عراقی ها رفته بود ... تقصیر من نبود که پدر سر جنگ داشت ، تقصیر من نبود... تقصیر من نیست اگر حالا روحم آواره است، تقصیر من نیست اگر بودن کسی که باید باشد را هم باور نمی کنم!

تقصیر من نبود که قبل از به دنیا آمدنم برایم شناسنامه گرفته بود و وقتی به دنیا آمدم شناسنامه را پاره کرده بود چون کسی که باید نبودم اصلا تقصیر من نبود که کسی که باید، نبودم! ... تقصیر من نیست که اسم و رسم نمی دانم و بدم می آید از اینکه در این شهر کسی بداند نسبم به یک خانواده ی اسم و رسم دار می رسد!

تقصیر من نبود که مادر مرا به سینه اش چسبانده بود و نگاه جسد برادرش کرده بود و جیغ کشیده بود که این مرد زیادی سفیدروست، باور کنید برادرم سبزه بود، باور کنید این محمود نیست، تقصیر من نبود اگر کسی حرفش را باور نکرده بود تقصیر من نبود اگر همه گریسته بودند و مادر باور نکرده بود ... تقصیر من نیست اگر مردان زیادی  سفید رو حس بدی به من می دهند تقصیر من نیست آخر دایی سبزه بود!

تقصیر من نبود که وقتی او می آمد قبل از اینکه لبخند پخش شود توی صورتم می رفت. تقصیر من نبود که او بودن بلد نبود. تقصیر من نبود که اول او حرف اول را باید می زد. تقصیر من نبود که عاشق سیاست بود و جنگ. تقصیر من نبود که تا می آمدم دستان کوچکم را میان دستان بزرگش قایم کنم یک لنکروز سبز می آمد و دستانم از توی دستانش لیز می خورد و من شستش را سفت می چسبیدم و او می رفت ... تقصیر من نیست اگر حالا از سیاست بدم می آید و به دستان کسی اطمینان ندارم!


این همه آشفتگی تقصیر من نبود، نیست ... تقصیر روح بی قرار آن روزها بود، تقصیر مادرم وقتی روی پای خودش می ایستاد و می لرزید، تقصیر پدرم که نه بودن بلد بود نه نبودن، تقصیر...


تقصیر من نیست باور کن!

 

 پ ن :

1- تقصیر من نیست ... باور می کنی؟

 

+ |

 

 

 

 

 

 

بی تو دردی بودم به برون

              و نگاهی به کران،

                 و صدایی به کویر..

 

 

*سهراب

 

پ ن:  ۱۵ / ۷ / ۱۳۰۷  

 

 

+ |

 

 

ای آسمان بزرگ

در زیر بال های خسته ام

چقدر کوچک بودی تو !

  

 

 

*زنده یاد حسین پناهی


+ |

 

 

 

می گریست

برای یک درد

.

.

می خندید

به هزار و یک درد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ |

 

 

 

 

 

 

 

می گفت:

بیا خنگ باشیم، درست مثل بچگی هامان

یک نفس عمیق بکشیم، زخم هایمان را ببوسیم

بسم الله بگوییم و فکر کنیم دنیای خاکستری اطراف از نو رنگی شده است

 

 

پ ن: یه نفس عمیق می کشم، بسم الله می گم و می بینم همه چی ..

 

 


 

 

 

 

 

 

دو تاس می اندازد

برای یک هفت

خدا !

 

 

 


 

   

 

 

 

می گویم :

حائل یعنی چه؟

می گوید: یعنی ..

 پیش از آنکه لقمه را در دهانت بگذاری

او را ببینی!

  

 


 

 

 

 

 

.

.

 

مرا می خوانند..

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

 

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟

 

.

.

"فاضل نظری"

 

 


 

دَ بی سی چِل

پنجا، شصت

هفتاد، هشتاد

نود، صد

آش، ماش

بیرون باش

مواظب خودت باش

.

.

مواظب خودت باش

 

 

 

 


 

 

 

.

.

 

 

 

 

پ ن : آقا جون؟!

 

  


 

 

تاب تاب

عباسی

خدا منُ..

خدا منُ..

خدا منُ..

خداااا...

 

 

 


 

 

 

 

 

چشم بستم
تا قایم ...
موشک ها
بازیمان را خراب کردند



*عبدالحسین انصاری


 

 

 

 

گفتی: باید سریش زد به بادبادک

تا سبک شود

برود بالا

بالا

.

.

گفتم: باید سریش شد به بادبادک

تا سبک شد

رفت بالا

بالا

 

+ |