|
|
|
|
|
آقای دکترِ بازنشسته با بغض به من و فاطمه که شبیه تریم به مادر، نگاه کرده بود و نگاهی به مقبره پدربزرگ انداخته بود و با صدایی که میلرزید گفته بود : خدا بیامرز هر چه التماسش کردم قبول نکرد، گفت دختر نذر سادات است. مادر مثل دخترکان 14 ساله ازشرم سرخ شده بود و صورتش را بیشتر میان چادر پنهان کرده بود. من اما خیره بودم به قطره اشکی که گوشه ی چشم های مردی پا به سن، میلرزید و نمی چکید. میخواستم ببینم کجای کلمه سُر می خورد . حواسم به مادر پرت شده بود که اشک سر خورده بود. مادر تمام راه سکوت کرده بود . حالا میفهمیدم چرا وقتی از او میپرسیدند" خودتان سیدید یا مادر ساداتید؟" همیشه گفته بود: کنیز ساداتم! مادر تمامتش را، عشق دوران جوانیش را ، همه چیزش را داده بود که بشود کنیز سادات! حالا که می نویسم اشک دانه دانه گونه هایم را خیس کرده، خوب میدانم نَسبم به ائمه مرا فاطمی نمی کند، آنکس که مادر سادات در صحرای بلا او را "ولدی" خطاب می کند بی شک به دل سادات است نه خون . این را از عباس ِ حسین (ع) آموخته ام.
+
|
|