|
|
|
|
|
آدم ها .. درست وقتی می گویند "مهم نیست، دیگر مهم نیست" .. دست به تصمیمات خطرناکی می زنند! .. بعد اینهمه سال .. باید می دانستی .. باید می دانستی آدمها حق دارند بمیرند .. حق دارند وقتی تو بیایی دیگر نباشند .. دیگر نخواهند که باشند! کاش لااقل دم مسیحایی داشتی .. آه .. مسیح های بیچاره .. مگر به دمتان بزغاله سامری زنده شود. .. میان اینهمه گرگ .. شرم آور است .. اینکه هنوز مثل بره ی سپید کوچکی باشی .. شرم آور است .. شعر خواندن میان اینهمه آدم منطقی شرم آور است .. زندگی میان اینهمه ............... شرم آور است. "بودن" شرم آور است .. میان نبودن هایی که به ظاهر هستند! و طبیعی ترین مرگ .. این روز ها .. دق کردن است .. خودکشی کردن است! .. چه فایده که هنوز گوش ِ دلم بدهکار نیست .. چه فایده .. هنوز به دم مسیحایی اعتقاد دارم .. هنوز موقع انجام کارهای اداری شعر می خوانم .. تا یادم نرود روزی می خواستم شاعر بشوم .. هنوز "هستم" .. هنوز دق نکرده ام !
پ ن : 1- "مگر نمی شود آدم سال های بعد را بخاطر بیاورد و برای خودش گریه کند؟" 1- مهم نیست ، دیگر مهم نیست ..
+
|
|