|
|
|
|
|
1 پسرک چنان از معشوقه ی 13 ساله اش می گوید که پیش از آنکه به خودم بیایم به جای مشاور شده ام یک مخاطب مجذوب با لبخند ژکوندی و نگاهی محو
2 صدای زن توی اتاق می پیچد "حقم بود .. حق داشتم بهت خیانت کنم " و صدای بسته شدن درب اتاق توی راهرو ..
3 قد بلند و ژولیده است با یک شلوار کردی که تا سینه روی یک تی شرت راهراهی بالا کشیده هنگام ورود بلند می گوید: "ما اهل کوفه نیستیم گوگوش تنها بماند" و بعد پشت سر هم شروع می کند به حرف زدن.. به طرز ناشیانه و مشخصی بیربط گویی هایش به هم مرتبط است نگاهش نمی کنم و تند تند می نویسم بی توجهیم کمی عصبیش کرده، بلندتر می گوید " من قصد ازدواج ندارم مخصوصا ازدواج دائم" برگه مشخصات بالینی را پر می کنم خم می شود سمت برگه.. بالای برگه بزرگ جوری که ببیند می نویسم " دیوانه نیست، لوده است " نوشته را که میبیند ساکت می شود آنقدر ساکت که کمی می ترسم خیلی زود وا می رود ، انگار که آب پاکی را رویش ریخته باشند از اتاق بیرون می روم که با صدای حزینی میزند زیر آواز: " محاله اونو بشناسی آخه بال و پرش ريخته" می روم ، بر می گردم .. هنوز دارد می خواند "همینجوری که پیش میره .. همین روزاست که میمیره" از همراهش می خواهم همراهیش کند .. در حالی که به طرفش می رود آرام می گوید " خیرنبینه، اون به این روز انداختش"
+
|
|