دستانم از بخشیدن باز نمی ایستند و بینوایی ام هم از همین است.

من همواره به دیدگانی می نگرم که سرشار از انتظارند و به شبهایی که شرار ِ شوق در‌ آن زبانه می کشد.. همین رشکی است که خفتنگاهم را ناآرام ساخته است.

دردا از نگونبختی بخشایشگران .. دردا از ظلمت خورشیدم، دردا از شوقِ من به اشتیاق و دردا از گرسنگی سختِ سیری ام!

هر چه را به آنان می بخشم می گیرند، اما من همواره از جانهایشان دور می مانم بین بخشنده و گیرنده گردابی ژرف است. و چه بسا بر ژرفترینها سخت تر بتوان پلی ساخت.

نوعی گرسنگی از زیبایی ام جان می گیرد که مرا وا می دارد تا بیازارم کسانی که بر آنان نور فرو می ریزم و دوست دارم از آنان که هدیه شان کرده ام، باز ستانم. بدینسان تشنه ی شرارتم.

پس از آنکه دست خویش را دراز کرده ام، آن را به پس می کشم و همچون آبشاری که در سراشیب ِ خود نیز درنگ می کند، می ایستم.

عظمت من چنین انتقامی را دوست دارد و تنهاییم چنین مکری را برمی انگیزد.

سرخوشی ام، از فراوانی ِ بخشش در بخشش مرد. فضیلتم از خود و هستی خود بیزار شد. کسی که همواره هدیه می دهد،‌ بیم آن است که حیای او از کف برود و ناگزیر، کسی که همواره قسمت میکند، دستانش سفت می شود و قلبش همچون سنگ.

 

*فردریش نیچه

 

 

پ ن:

دلمان یک عدد فردریش نیچه خواست، با سبیلهای پایه دار.. خسته شدم از آدمای ضعیـفــ .. :دی

 

+ |