|
|
|
|
|
هزار بار گفته بود این آخرین بار است، هزار بار گفته بود این آخرین كار است، اما نشده بود، اما چیزی درونش نگذاشته بود. مدتها بود كه تمام تصاویرش را آخرین اثر می نامید و مورد استهزا قرار می گرفت. تقصیر كسی نبود، تقصیر خودش هم نبود، تقصیر چشم هایی بود كه نه می دانست از كجا و از كه اند و نه می توانست همه ی خشمشان را روی بوم پیاده كند تا اثرشان تمام شود. انگار این چشم های مكنده چیزی از روح او بخواهند و او نداند چه و مدام هر چه دارد و ندارد را قربانیشان كند و باز چشم ها بخواهند و ببلعند و سیر نشوند. دو چشم سرگردان كه مدام در جستجوی جسم گرم زنده ایی بودند تا سردش كنند، تا كرخت و بی روحش كنند، تا از پای در آورندش تا هیچش كنند. از وقتی آن چشم ها به رویاهایش پا گذاشته بودند همیشه میان بوم هایش آنها را نظاره گر دیده بود. بی اختیار آنها را نقش می زد و میان غم هر اثر پنهان می كرد و همیشه امیدوار بود این آخرین اثر این چشم های خون ریز باشد. گاهی این چشم ها را كنار جسد كودكی می كشید میان بالهای كركسی، گاهی روی پوست ماری حلقه زده بر كبوتری و گاه در دالان های چشم های مادری در حال ضجه زدن بر بالین فرزندش... باید یك روز اثر این چشم ها را تمام می كرد... باید یك روز آخرین اثر تمام می شد. .. روز اول افتتاحیه بود. سه استاد بزرگ نقاشی همراه شاگردانشان وارد نمایشگاه شدند. هر سه همگام حركت می كردند و شاگردانشان كه هر كدام سعی می كرد در قدم بر شاگرد دیگر پیشی بگیرد پشت سرشان پرده به پرده آثار نقاشان فارغ التحصیل را بررسی می كردند و به پیش می رفتند. تماشاگران هم فوج فوج دور استادان و شاگردانشان حلقه زده بودند و سعی می كردند هر اثر را از دید استادان ببینند. وقت استادان كمتر از آن بود كه بخواهند مكثی طولانی بر هر اثر داشته باشند. گاهی نگاهی و گاهی نیم نگاهی بر هر اثر می انداختند و می رفتند. .. نفس هایش به شماره افتاده بود می دانست اینبار هم وقتی به نام تابلویش برسند باز هم به سخره گرفته خواهد شد. صدایی درونش با لجاجت فریاد می زد این آخرین است، این آخرین اثر است! چرا كسی باور نمی كند؟! .. یكی از شاگردان بلند خواند آخرین اثر و بلافاصله صدای قهقه توی دالانهای سالن پیچیده شد. همه ی نگاه ها دنبال نقاش همیشگی آخرین اثر می گشت. یكی گفت: استاد شاید فقط همین نام را بلد است و دیگری با خنده گفت: چه حیف! یعنی ما دیگر اثر جدیدی از ایشان نخواهیم دید؟ و دیگری در حالی كه سعی می كرد صدایش را رساتر از همهمه ی خنده ها به دیگران برساند گفت: چه ظلم بزرگی به عالم نقاشی شده است! استادان با لبخندهای ریزه و با نگاه اغماض از نقاشی گذشتند و صداها و نگاه ها را با خود به سمت تابلوی دیگری بردند. آخرین اثر رو به روی هیچكس ایستاده بود كه استادی كه مسن تر از بقیه بود با دلهره و تشویش انگار خاطره ای مشوش را جا گذاشته باشد به سمت تابلو برگشت و با تردید گفت: دستها !!! دانشجویی كه این تردید را حس نكرده بود در تایید استادش بلند گفت: ببینید فارغ التحصیل این دانشگاه دست ها را چگونه می كشد؟ همه نگاهشان را گرداندند. دستها غریب تر از چیزی بودند كه بشود با آنها شوخی كرد. استاد نگاهش را از بالای دستها كج كرد و به روی ناخن های كبود ریخت و زمزمه وار با خود اندیشید: دستهای یك افلیج است؟ نه! شاید دست های خود نقاش باشد اما چرا اینگونه رسمشان كرده است؟ شاید نقاش تازه كاری باشد اما دستان قوی در رسم خطوط و جان بخشیدن به انحناهای وجود هر شی دارد. دستها انگار كه كمی بالاتر از مچ خمودگی را آغاز كرده باشند از آرنج بر مشكی بوم نقش زده بودند. لحظه ای استاد محو سیاهی شد بیشتر كه دقت كرد متوجه شد میان تاریكی، دستها به طرز غریبی جلوی دو چشم تیز و عقاب آلود بالا گرفته شده اند... انگار كه تصویر سه بعدی باشد انگار كه كسی چشم ها را نبیند مگر با تمركزی مفرط بر روی غم دستها... تك تك دالانهای ذهنش یكی پس از دیگری تاریك شدند. چشم ها انگار كه رو ح را از چشم های استاد دزدیده باشند سردی و بی حسی عجیبی به جان استاد ریخته بودند........ صدای فریاد بلندی از ته سالن شنیده شد، قامتی سقوط كرد و دو دست مقابل دوچشم خالی یك جسم، بی جان بر زمین افتادند .... اشكی صورت استاد را گرم كرد. نگاه تلخ و تازه اش را برگرداند. . . . سرش را روی كیبورد خم كرد و بعد از چند دقیقه بلند كرد تا كلماتش را باز بخواند، سنگینی سرش چند عدد به نوشته اضافه كرده بود. می دانست نوشته اش نا تمام است و نیاز به شرح اتفاق است. می دانست باید روشن كند چگونه، چگونه نقاش سقوط می كند چگونه دستانش بر زمین می افتند؟! می دانست كه این نوشته نا تمام است. باید فكری برای دستها می كرد، باید فكری می كرد. صندلی را به عقب كشید و برخاست. یكراست رفت سراغ بالكن، تا شاید كمی هوای تازه فكرش را از این همه سیاهی و تلخی نجات دهد. خیلی زود باز گشت و دوباره صفحه ی كلمات را بالا آورد. اصلا چه نیازی بود تا برای دو دستی كه در خواب دیده بود داستان بنویسد. آن دست ها از جانش چه می خواستند؟ چرا همیشه باید می نوشت تا آرام شود؟ می دانست تقصیر دست ها نیست، می دانست تقصیر هیچكس نیست، می دانست تقصیر آن دو چشم است و هر چه می كرد نمی توانست خشمشان را از كلمات جدا كند تا از اینهمه تلخی كه به جانش افتاده رها شود. می دانست آن نفوذ، آن گیرایی یك روز تمام می شود، یك روز می میرد، یكروز منتقل می شود. مثل نقاش مسن كه چشم ها در چشمهایش جا كردند. امیدوار بود روزی این تلخی منتقل شود و اين امانت تلخ به دوش ديگری افتد، اما اگر نقاش مسن همان نقاش جوان بود چه؟ ... یعنی امكان داشت این چشمها تا پیری هم او را همراهی كنند؟... می دانست این چشم ها پیر می كنند، می مكند، می بلعند.... او را هم! اگر دستهای او نیز می شكستند چه؟ اگر له می شدند؟ اگر دیگر نبودند؟ ...شاید، شاید باید... آری! ... حس می كرد دوباره باید به سمت بالكن برود به سمت سیاهی و خنكای آسمان...
+
|
|